این اولین خاطره هست که توی این وبلاگ میزارم :
یه روز داشتم تو خیابون قدم می زدم که یه صدای شنیدم که می گفت داداش .......دوباره صدام زد .......داداش ...
یه خرده مکث کردم دیدم یه خانم جوان یه بچه هم توبغل داره ...تعجب کردم ...توفکر بودم که گفت ....بله با شما هستم ...گفتم بفرمایید ....گفت ممکنه یه لحظه بچه ام رو نگهداری میخوام تلفن بزنم : گفتم باشه بجه را داد تو بغل ما ....من یه خرده فاصله گرفتم ..که نشنوم تو تلفن چه میگه که یه دفعه متوجه شدم که این خانم نیست ............ نیست ..............که نیست ............گفتم خدایا چکار کنم با این بچه ........الکی صاحب بچه شدم..
این طرف و آن طرف رو نگا ه کردم دیدم که هیچ خبری نیست که نیست .......... یه دفعه سیل عظیم از جمعیت ریخت سرم که این بچه مال کیه ............... گفتند دزدیه................. گفتم نه بخدا ............ بیا حالا درست اش کن که بگه که دزدی نیست .................آغا...............داشتند ما را می بردند .......... پاسگاه انتظامی به جرم بچه دزدی .......................که یه دفعه ................. یه دفعه از خواب پریدم ...............دیدم که هیچ خبری نیست .................همش خواب بوده ............... خوشحال شدم که خواب بوده نه واقعیت................
اگر دوست داشتید با زهم از این نوع داستان را بخونید این وبلاگ هفته گی شاید هم روزانه آپ بشه .........
|