تبليغاتX
سوختن رسم پروانگی است
سوختن رسم پروانگی است



سی قرار ملاقات با مردان

به هر حال هر يك از ما در زندگي به نوعي گرفتار اين قرار هاي ملاقات هستيم. سوال اينجاست كه چگونه مي توانيم پيروز ميدان باشيم؟ آيا بايد خوبي هايمان را در حد مبالغه بالا ببريم و يا صرفا حقيقت را باز گو كنيم؟ چه چيزهايي برنده و بازنده را مشخص مي كنند؟ در اين قسمت "قانون هايي" را براي پيروزي در دنياي قرار و ملاقات به شما آموزش مي دهيم. هر كدام از آنها را كه تصور مي كنيد براي شما كارساز واقع خواهند شد را انتخاب كنيد:

 

بقیه تو ادامه مطلب  .............


ادامه مطلب

جمعه یکم آذر 1387 |

دوستت دارم ، دوستت دارم

 دوستت دارم ، دوستت دارم
 به لطافت برگ گل
به ظرافت و زیبایی گل رز ، نرگس ، مریم
 به لطافت شبنم صبحگاهی ، به استقامت کوه ، به پختگی پیر دهر
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 به اندازه یک دنیا پر از محبت ، به تو عشق می ورزم
 کاش که این عشق را با محبت پاسخ دهی
 دوستت دارم ، دوستت دارم
عشق من منتظرت می مانم ، تا قیامت ، تا دنیا هست
 تا روزی عشقت را نثارم کنی
دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق زیبای من
 فرسنگها از من دوری و روحم متعلق به توست
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 دوستم داشته باش ، تا اعماق روحم از عشق تو لبریز شود
 امید به تو دارم ، امیدم را ناامید نکن
 محبوب من ، دلدار من ، عشق من
 دوستت دارم ، تا دوستم داشته باشی
 مرغ عشق من ، جفت زیبای من
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 اگر بدانم که عاشقم هستی و مرا می خواهی
 غم هجرانت را به جان می خرم
 دوستت دارم ، دوستت دارم
 مرغ عشق من ، جفت زیبای من
 امید و آرزویم ، تا آخر عمر منتظرت می مانم
 دوستت دارم ، دوستت دارم

جمعه یکم آذر 1387 |

اگر نظر ندی خیلی نامردی کلی زحمت کشیدم

این اولین خاطره هست که توی این وبلاگ میزارم :

یه روز داشتم تو خیابون قدم می زدم که یه صدای شنیدم که می گفت داداش .......دوباره صدام زد .......داداش  ...

یه خرده مکث کردم  دیدم یه خانم  جوان یه بچه هم توبغل داره ...تعجب کردم ...توفکر بودم که گفت ....بله با شما هستم ...گفتم  بفرمایید ....گفت  ممکنه یه لحظه بچه ام رو نگهداری میخوام تلفن بزنم : گفتم باشه  بجه را داد تو بغل ما ....من یه خرده فاصله گرفتم ..که  نشنوم تو تلفن چه میگه که  یه دفعه متوجه شدم که این خانم نیست ............ نیست ..............که نیست ............گفتم خدایا  چکار کنم  با این بچه  ........الکی صاحب بچه شدم..

این طرف و آن طرف رو نگا ه کردم  دیدم که  هیچ خبری نیست که نیست .......... یه دفعه سیل عظیم از جمعیت ریخت سرم که این بچه مال کیه ............... گفتند دزدیه................. گفتم نه بخدا ............ بیا حالا درست اش کن که بگه که  دزدی نیست  .................آغا...............داشتند ما را می بردند  .......... پاسگاه انتظامی به جرم  بچه دزدی .......................که یه دفعه ................. یه دفعه از خواب  پریدم  ...............دیدم که هیچ خبری نیست .................همش خواب بوده ............... خوشحال شدم که  خواب بوده نه واقعیت................

 

 

اگر دوست داشتید با زهم  از این نوع داستان را بخونید این وبلاگ  هفته گی  شاید هم  روزانه آپ بشه .........

جمعه یکم آذر 1387 |

سلام

سلام :

این وب را درست کردم تا حرف دل یا خاطره یا  نوشته های خط خطی خودم را این تو بنویسم

 

اگر دوست داشتی دیوونه بازی های منو بخونید حتما به این وب سر بزنید

 

منتظر نظرات شما هستم

جمعه یکم آذر 1387 |

ساقی

ساقی ِهمیشه تشنه ام یک جرعه از جامت بده
امشب توای نامهربان در خلوتت راهم بده

این را شبی گفتم به تو با چشم های خسته ام
آه از غرور تلخ تو امشب دگر شکسته ام

امروز ای مست از غرور تنها تر از شقایقم
فردا که آیی به برم در دست طوفان است تنم

فردا که آیی نزد من، دیگر نخواهمت شناخت
گویم به تو دیراست دگر، باید که سوی حق شتافت

دستم مگیر و اشک مریز روزی که دیگر مرده ام
پا برغرورت مگذار روزی که دیگر رفته ام

بر روح پوسیده ی من، کوک مزن، کوک مزن
بر پاره پاره قلب من، وصله مزن، وصله مزن

بر رخ فرسوده ی من رنگ جلای عشق مزن
برو دگر ای بی وفا دم از صفا وعشق مزن

جمعه یکم آذر 1387 |

دود می خیزد ز خلوتگاه من

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
 دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
 تا بدین منزل پا نهادم پای را
 از درای کاروان بگسسته ام
 گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
 صبح می خندد به راه شهرمن
 دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

 

جمعه یکم آذر 1387 |

اونی که می خواستم

اونی که می خواستم عهدشو شکست و
 به پای عشق جدید نشست و
 چش روی آرزوم همیشه بست و
 پشت مه پنجرمون رها شد
 اونی که می خواستم مث اشک چکید و
 تو طول راه یهو یکی رو دید و
 صدای از ما بهتر و شنید و
 به خاطر هیچی ازم جدا شد
اونی که می خواستم دل ما رو بردو
 تو راه که می رفت به یکی سپرد و
 تو خاطرش ، خاطره ی ما مرد و
 یکی دیگه تو رویاهاش خدا شد
 اونی که می خواستم دل ازم برید و
 بین گلا یه گل تازه چید و
 به اونی که دلش می خواس رسید و
 مثل تموم ....... بی وفا شد
 اونی که می خواستم زود ازم گذشت و
 یه روزی رفت و دیگه بر نگشت و
منکر مجنون شد و کوه و دشت و
منکر عشق و بودن با ما شد
 اونی که می خواستم زیر قولش زد و
با یکی دیگه پیش من اومد و
 به خاطر اون به ما گفتش بد و
 عزیز تر از دیروز و از حالا شد
اونی که می خواستم شدش از ما سرد و
 پیغام دادش که دیگه برنگرد و
 بد بودن ما رو بهونه کرد و
 غیبش زد و یک دفعه کیمیا شد
اونی که می خواستم ما رو بد شناخت و
 هستی شو پیش یکی دیگه باخت و
 قصر من و با یکی دیگه ساخت و
شکر خدا باز ولی پادشا شد
اونی که می خواستم من و داد به باد و
رفت پیش اون کس که دلش می خواد و
 زد زیر عشقش تا یادش نیاد و
 اسم منم جز آدم بدا شد
اونی که می خواستم من و زد کنار و
 خزونشو یه جوری کرد بهار و
قایم شدش تو یه عالم غبار و
 تقدیر ما مثل موهاش سیا شد
اونی که می خواستم آخرش گم شد و
 بازیچه ی چشمای مردم شد و
 وارد عشق صد و چندم شد و
 توی خیال کس دیگه جا شد
 اونی که می خواستم ، ولی انگار مده
مال همه یه جورایی گم شده
کاش از میون غبارا بیاد و
بهم بگه هر چی می گی بیخوده

جمعه یکم آذر 1387 |



سلام :
علی بهادری هستم :
21 سال سن دارم
د انشجوی رشته کامپیوتر سال آخر :
تعجب نکن که این وب را درست کردم مگه چشه ها

تبلیغات هم قبول می کنم مجانی

فقط یه بوس

در اصفهان هم زندگی می کنم

اس ام اس های خودرا به شماره 09364380171 بفرستید

(فقط اس ام اس )


همین .....موفق باشید

ali.bhdr@Gmail.com

خاطره
داستان
شعر ها ی عاشقانه
آموزش مسایل جنسی

آذر 1387

سی قرار ملاقات با مردان
دوستت دارم ، دوستت دارم
اگر نظر ندی خیلی نامردی کلی زحمت کشیدم
سلام
ساقی
دود می خیزد ز خلوتگاه من
اونی که می خواستم

آموزشکده کامپیوتر
قالب وبلاگ

RSS 2.0

Designed By ParsTheme